ماجراهای هیپو

اگر مامان اشرف زنده بود، به او میگفت کُس لیس!

هیپو آدم ساده ای بود. از خانه که بیرون می رفت دوستانش دست در گردنش می انداختند و قربان مرام و معرفتش می رفتند. او آدمهای بیرون را خیلی دوست داشت، اما از آدمهای توی خانه بدش می آمد.

مادر و پدر هیپو آدمهای خوبی بودند و هرچه از دستشان برمی آمد، برایش کرده بودند حال آنکه دست آخر هیپو هیچ گهی نشده بود. حتی یک هیپوپاتاموس واقعی هم نشده و فقط خنگی و پرخوری و بی خیالی و غوطه ور بودن درآب(عن) را از اسمش به ارث برده بود. بله. برای این خصوصیات هم مامان اشرف مصداقی داشت: دنیا به گوزش!

هیپو تازگیها با کسی سر و سر پیدا کرده بود و آسه میرفت و آسه می آمد و طلاهای مادرش را می فروخت و خرج آن کَسک میکرد.

بعد از ازدواجِ هیپو، طلاها که تمام شد، او به یاد مغازه پدرش افتاد. مغازه ای که پدرزنک با رندی بالا کشید و باز هم به قول مامان اشرف مرحوم، تف هم درِ کونِ هیپو نینداخت.

البته پدرزنک همچین خرفت هم نبود. با پول مغازه ی هیپو یک خانه به نام دخترش خریده بود و زنک که خواب چنین زندگی ای را هم نمی دید هرچند وقت یکبار هیپو را از خانه بیرون می انداخت و به خانه مادرش می فرستاد.

مادرش برای هیپی جان بهترین غذا را میپخت و هیپی جان هم از آن بهترین ایراد را میگرفت. چاشنی این روابط عاشقانه مادر و فرزند تلفنهای عروس خانم بود که هر از گاهی نثار این زن پیر با شخصیت می شد: جنده، به این پسر عنت بگو پا تو خونه ی من نذاره، وگرنه میام کیر شوئرتو جر میدم…

زن با شخصیت که تا به حال به شوهرش تو نگفته بود، رنگ به رنگ می شد، تلفن را خاموش میکرد و به اتاق میرفت و چادر نمازش را روی سرش میکشید و خودش را به خواب میزد.

 و بعد از چند روز هیپو خسته از غذاهای بی مزه ی مادر، با کمک هنر کس لیسیِ خدادادی اش-این تنها هنری که خداوند در وجود او به یادگار گذاشته بود- به خانه بازمیگشت.

تا اینکه همسایه ها یکروز چیز عجیبی دیدند: هیپو، چاقوی آشپزخانه به دست دم در خانه ایستاده و کمین کسی را میکشد. آسمان به زمین رسیده بود؟ هیپو بالاخره از این همه ظلم به تنگ آمده بود؟ حالا قصد داشت انتقام بگیرد؟ آفرین هیپو، آفرین! همه شاهد هستیم که هر روز چه بلاهایی به سرت می آورند، تو می توانی، go Hipo go……

اما او انتظار چه کسی را میکشید؟

زنش؟ (این کس لیس روی او چاقو بکشد؟)

پدرزنش؟ (هیپو چندبار از او کتک خورده بود)

برادرزنش؟ (از او هم همینطور)

داییِ زنش؟ (ایضا)

نه، نه، هیپو هر سه ی آنها را دوست داشت. آنها فقط در حق او پدری و برادری و دایی ای کرده بودند. او منتظر دوست پسر زنش بود. قهرمان ما بالاخره مچ زنک را گرفته بود. آفرین هیپو، آفرین، تو انقدرها هم خنگ نیستی. حالا معلوم شد چرا هرچند وقت یکبار تو را از خانه بیرون می انداخت…

اما از دور شمایل کج و کوله کسی نمایان میشد. زن نحیفی که با ترس و لرز جلو می آمد، مادر هیپو بود.

حضور صبح گاهی عروسش با آن چشمان گریان و لحن ملتسمانه او را از خود بیخود کرده بود. بله بالاخره دعاهایش مستجاب شده بود. یا صاحب الزمان، یا سید الشهدا، میدانستم که بالاخره نذرهای این زن رنج کشیده به پای تان روزی ادا خواهد شد…

مادر آمد و هیپی جان را در آغوش گرفت و به خانه برد. روی صندلی نشاندش و سرش را با آن موهای سفید روی زانوهایش گذاشت. هیپی جان را به همان موهای سفید قسم داد و چاقو را از دستش درآورد. هیپو خودش هم حال صبح را نداشت. خشمش فرونشسته بود و دوباره هوای کس لیسی به سرش زده بود. این بود که نصیحت مادر را زود پذیرا شد و دست زنک را گرفت و به خانه برد.

………..

 

آبگوشت دیگر داشت زیادی می جوشید. اگر به آن آب اضافه میکرد بدمزه می شد.

پس چرا نیامدند؟

تلفن را برداشت و شماره ی خانه ی هیپی جان را گرفت. یک هفته بود که روابط شان خوب شده بود. درست از بعد از کس دادنش، عروس خانم، مهربان شده بود. حالا مادرشوهر در این روز تعطیل برای ناهارشان  آبگوشت پخته بود. بله با همان گوسفند بی نوایی که به شکرانه نعمت کشته بود.

 اما ساعت چهار شد، پس کجا هستند؟

کسی تلفن را جواب نمی داد…

نکند برای هیپی جان اتفاقی افتاده باشد؟ نکند دوباره غیرتی شده باشد؟ وای یا صاحب الزمان نگذار غیرت جدت این بچه را به کشتن…

و این جمله هایی بود که مادر هیپی جان در خلال دعاهایش از زبان عروس کس دریده (واژه ای گرته برداری شده از لغت نامه مامان اشرف) شنید:

زنیکه ریدم تو اون آبگوشتت. من از تو آبگوشت خواستم؟ به این پسر عنت بگو از این خونه بره بیرون وگرنه کیرشو جر می دم…

 

 

 

نوشته‌شده در manooshka, حیوانات دریایی | 4 دیدگاه

فکر کن فکر کند

نهنگ عاشق غذا است. عاشق سکس هم. الکل هم خیلی دوست دارد. حاضر است برای یک بطر ودکای تقلبی اصل از بالا تا پایین همه چیزش را بدهد و می دهد.عرق کشمش هم میخورد. چس کلاس نیست. نهنگ چاق است. دوست پسر هم دارد. با این حال با اولین کسی که جا داشته باشد میخوابد. نهنگ چندباری هم خفت شده. یعنی به زور مجبور به دادن شده ولی هیچ هم ناراحت نیست. از این بازیها هم ندارد که بعد از تجاوز از جنس مخالف بدش بیاید و فوبیای مرد بگیرد. گفتم که اصلا چس کلاس نیست.

غریبه و آشنا سرش نمیشود. اگر با نهنگ به میهمانی بروید و به او گوشزد کنید که باوقار باش، بستگی به آدمهای میهمانی دارد. از شانس گندتان اگر یک مذکری آنجا به نهنگ پا بدهد، او دیگر غریبه و خودی سرش نمیشود، در اولین فرصت لنگهایش را برای آن مذکر بالا میدهد. احتملا نهنگ به چند بیماری مقاربتی هم مبتلا باشد، ایدز را نمی دانم.

از سیاست هیچ چیز سرش نمیشود. تا حدی که یکبار در جمعی صحبت از فرانسوا اولاندِ تازه پیروز با آن همه سر و صدا بود، با ته خنده ای ابلهانه آمیخته با حقارت گفت: اولان کیه؟

خلاصه اینکه در ذهن نهنگ هیچ نقل و انتقالی غیر از غذا و سکس و مشروب وجود ندارد. اینگونه عاشق زندگی است. از لحظه لحظه اش لذت میبرد و جز به شکم و زیرشکم نمی اندیشد.

 

 

 

نوشته‌شده در manooshka, حیوانات دریایی | 4 دیدگاه

این پیروزی را سفت و سخت بچسبیم!

ساعت 3 صبح. شهر در سکوت شادی فرو رفته است. مردم کار خودشان را کرده اند و بعد از هشت سال سیاه به خوابی خوش آرمیده اند. در دل این سکوت هنوز صدای بوق و رقص و شادی در گوشهایم است. آنقدر خوشحالم که نمی توانم نگران نباشم. که این نگرانی از جنس خوشحالیست اما بی جا نیست.

بی جا نیست چون تاریخِ تر و تازه ای پشت سرم است که می ترسم تکرار شود. تاریخی که با غرغرهای سیاسی و سرخوردگی زودهنگام و البته جو دادن نادانها و صدالبته بی سیاستی برخی سران اصلاح طلبِ جنبش دوم خرداد رقم خورد.

اتفاقا در این یک مورد باید حافظه تاریخی را، همان که همیشه متهم به نداشتنش شدیم، به کار بگیریم. چه چیز باعث شد تا ما از اصلاح طلبی ببُریم و شرایط قابل تنفس هشت سال پیش را دو دستی تقدیم اقتدارگرایان فاسد و بی خرد کنیم؟

ما از خاتمی انتظار معجزه داشتیم. به او رای دادیم تا حکومت را فلج کنیم. به محض اینکه احساس کردیم آنقدرها هم که فکر میکردیم قرار نیست خاتمی تند بیاید، غرزدن ها را شروع کردیم. نادانها، کم کاریهای خاتمی را پررنگ کردند و پرکاریهایش را کمرنگ. آنقدر کمرنگ که نابودگری مثل احمدی نژاد لازم بود تا قدر داشته های ازدست رفته مان را بدانیم. اما به قیمتی سنگین!

ما بدون در نظر گرفتن عرصه سیاسی ایران، انتظار داشتیم که خاتمی ماندلا بشود، یا واتسلاو هاول، یا کمِ کم گاندی. اما فراموش کردیم مجال بدهیم، قانع باشیم و با شنیدن بالای چشمت ابروست، زود قهر نکنیم و محو نشویم. یادمان باشد، چنین انتظارات ایده آلیستی ای از روحانی نداشته باشیم. به بضاعت او زیر سایه سنگین سرکوب قانع باشیم و آرام پیش برویم.

با همه اینها اما، باید رییس جمهور منتخب را با کف خواسته هایمان آشنا کنیم. چه مجازی مثل استفاده از اینترنت و فضای سایبر، و چه فیزیکی مثل حضور در همایشها و حضور جمعی در برابر دفاتر شخصیتها و مرادن با نفوذ دولتی. (این که میگویم جمعی، شاید گاهی فقط یک جمع ده نفره از یک تشکل خاص، مثل تشکلهای دانشجویی یا صنفی کافی باشد، تا خواسته ها دیده شود و شنیده شود.)

واکنش منطقی، بدون بداخلاقی و عقلانی در کنش هایی که احساس میکنیم ممکن است به ضرر جنبش تمام شود. ما باید در هر ثانیه حضورمان را به مردان و زنان منتخب مان اعلام کنیم و نگذاریم مثل گذشته آنها مست پیروزی به خواب خرگوشی بروند و با خیال راحت کاندیداهایی مثل معین رو کنند و به قهر مردم دامن بزنند. درست مثل موجی که به حمایت از هاشمی و بعد از او روحانی، به پا کردیم.

تحت تاثیر مخربان از جناحهای مختلف قرار نگیریم. آنها که عشق به مذهب دارند، اگر از مزدبگیران حکومت شنیدند که کلید روحانی نماد شیطان پرستی و فراماسونی است، زود جوگیر نشوند و رودست نخورند. آنهایی که غیر مذهبی یا ملی گرا هستند با پررنگ کردن حساسیتهای ملی یا ضدمذهبی توسط افراد تندروی بعضا خارج نشین، زود سرخورده نشوند و خودشان را تبدیل به مهره های منفعل این شطرنج سیاسی نکنند. این فرمول شامل همه طیف های سیاسی، با هر عقیده که به روحانی رای دادند، می شود.

با مخالفان چه تحریمی ها و چه مخالفان حکومتی با آغوشی باز و دوستانه رفتار کنید. اگر مخالفان دگم هستند از بحث کردن با آنها که فقط منجر به تشنج و درگیری می شود خودداری کنید و با شوخی و آرامش گفتگویی تلطیف شده در پیش بگیرید.

با آن دسته از مخالفان، چه تحریمی ها و چه مخالفان حکومتی، که دگم نیستند و قابلیت بحث و گفتگو دارند، با دلیل و منطق و منبع معتبر صحبت کنید و به جریان سیاسی مورد علاقه شان، بی احترامی نکنید. به جای فراری دادنشان، آنها را با خودتان همراه کنید.

همواره در شبکه های دوستانه، فامیلی و کاری به تبادل اطلاعات بپردازید و اگر دیدید کسی یا کسانی ازهمفکران سیاسی تان تحت تاثیر تبلیغات منفی  مخالفان داخلی و خارجی قرار گرفته اند، آگاه شان کنید و خطری که هرلحظه تهدیدمان می کند را به آنها گوشزد کنید. خطری از جنس جنگ، چه داخلی(سوریه) و چه خارجی (عراق)، یا دوباره باختن دولت به اقتدارگرایان و بازگشت روزهایی چه بسا سیاه تر از هشت سال گذشته. (کره شمالی)

و در آخر اینکه هول نشوید. با این پیروزی ما تازه کارمان شروع شده و راه هم بسیار طولانی است. هنوز باید صبر داشت و این قطار در حال سقوط را به ریل بازگرداند، باید تعمیرش کرد و پیچ و مهره های پراکنده و گم گور شده اش را پیدا کرد. باید با اولین صدای پت پتش مست غرور نشد و بارش را سبک کرد. و این همه شاید سالها طول بکشد. سالهایی که به عمر ما قد ندهد، اما فرزندانمان طعم آن را بچشند. طعم نشستن در یک قطار سریع و السیر، مجهز به سیستم تهویه هوا، با میهماندارانی شیک و خوش برخورد.

 

 

 

نوشته‌شده در manooshka | برچسب‌خورده با , , , | 4 دیدگاه

شاید اگر ما بازهم بیاییم

 

بیدار نشستم و هر چند ثانیه یک بار رفرش کردم. گیج زدم و دور خودم چرخیدم و آب خوردم، تا خبر انصراف عارف بالاخره بالا آمد.

حالا چاره ای ندارم غیر از اینکه رای بدهم. اوضاع به گونه دیگری رقم خورد. حالا لحظات انتخابات بدون رای را تصور می کنم: گوبلز جمهوری اسلامی آهنگهای میهنی پخش می کند و از حضور پرشور مردم در سال حماسه سیاسی می گوید. ما درخانه نشسته ایم و حرص می خوریم و فحش میدهیم. جامعه جهانی هم به کار خودش مشغول است و ضرب لگدهای تحریمش بر تن نحیف این گربه نیمه جان شدیدتر و سریع تر می شود. راستش را بخواهید حتی می توانم صدای میوی ضعیف و رنجورش را از همین حالا زیر ضربات بی امان لگد تصور کنم…

و بعد، لحظات انتخابات را تصور می کنم، با حضور پررنگ مردم. حضوری از جنس خرداد88. ترس و وحشت حکومت، ریزش بازهم بیشتر، آبروریزی شدیدتر و این بار درست در شرایطی که با هزاران مشکل ریز و درشت داخلی و خارجی هم روبه رو هستند.  شاید تنها راه چاره شان فرود آوردن سرتعظیم در برابر آرای مردم باشد.

شاید، شاید، شاید اگر بازهم ما بیاییم و در این نقطه حساس قهری منفعلانه در پیش نگیریم که این قهر این بار فاجعه ای جبران ناشدنی به دنبال خواهد داشت. به هرحال چیزی که از دست نمیدهیم. نه بیشتر از آنچه هر روز از دست میدهیم. 

نوشته‌شده در manooshka | برچسب‌خورده با | 4 دیدگاه

خرده نانهای کپک زده

داستان خرده نانها که یادتان هست. همانها که هانسل و گرتل پشت سرشان ریختند تا بعد ردش را بگیرند و خانه را پیدا کنند. اما پرنده ها خرده نانها را خورده بودند و هانسل و گرتل به بیراهه رفتند…

همیشه وقتی در مخمصه می افتم، برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. شاید خرده نانها را ببینم و بفهمم این مخمصه از کجا آب می خورد.
جنگلی که ما در آن زندگی می کنیم، اگر بخواهیم، پرنده ای ندارد و می شود رد خرده نانها را دید. می شود فهمید که از کجا آمدیم و به کجا رسیدیم و برای بازگشت (هرچند دیر) باید از کدام راه برگردیم. اما پرنده های نادان ذهن بعضیها، همیشه همه خورده نانها را می خورند و هیچ ردپایی باقی نمی گذارند. به همین دلیل است که بر اشتیاهی که شاید 40سال پیش هم تجربه شده و با فاجعه روبه رو شده، پای فشاری می کنند و تصمیماتی کور و منفعلانه می گیرند.

بیایید پرنده های گذشته خوار را کیش کنیم و ردپاها را نگاه کنیم:

از همین نزدیکی شروع کنیم. از انقلاب 57، زمانی که نامادری بدجنس ما را به جنگل فرستاد تا گول کلبه ای از شیرینی و شکلات  را بخوریم و در چنگال یک آدم خوار اسیر شویم. خورده نانهای انقلابیون 57 را نگاه کنید. هنوز هستند. اگرچه کپک زده و پوسیده، ولی راه را نشان می دهند:

آنها به وعده اصلاحات شاه اعتماد نکردند. دکتر بختیار را آدمک شاه خواندند و امتیازهایی را که با هزار مصیبت از شاه گرفته بود، دام خواندند. چرا؟ چون حکم نخست وزیری او را شاه امضا کرده بود. و این شد آنچه شد.

و حالا مخمصه ای جدید: به بن بست رسیدن جنبش اصلاح طلبی. اینجا هم هنوز خرده نانهایی هست:

ما سال84 با اصلاح طلبی قهر کردیم. قبل از آن، پای صندوقهای رای شورای شهر حاضر نشدیم و احمدی نژاد را بی سروصدا، به شهرداری فرستادیم و آنقدر این قهر را ادامه دادیم تا او بازهم بی سروصدا رییس جمهور شود و رهبری نفس راحتی بکشد. هرچند در این میان اصلاح طلبها هم بی تقصیر نبودند و با فرستادن مهره های سوخته ای مثل معین و هاشمی 84  به میدان، به قهر مردم دامن زدند. حالا دیگر نهاد ریاست جمهوری در قبضه رهبر بود و بیرون کشیدن آن از این پنجه های آهنین، حتی با جنبشی قوی و متکثر مانند جنبش سبز هم میسر نشد.

گفتن این حرفها البته، حالا فایده ای ندارد. نه اینکه بخواهم ناامیدانه حرف بزنم، اما حالا بازی عوض شده و تنها فایده ای که از بازخوانی این ماجرا نصیبمان می شود، این است که در مواقع حساس، حواسمان را جمع کنیم و از روی احساسات و نفرت و قهر تصمیم نگیریم. نفرت کور از شاه به عاقبت جمهوری اسلامی انجامید و قهر سیاسی با صندوق رای به بن بست کنونی.

پ.ن: هیچکدام از این حرفها به معنای تشویق به شرکت در انتخابات پیش رو نیست، چرا که همانطور که گفتم حالا بازی عوض شده و تا این لحظه هیچ دلیلی برای شرکت در انتخابات وجود ندارد. مگر اینکه اوضاع به گونه دیگری رقم بخورد.

نوشته‌شده در manooshka | برچسب‌خورده با | 5 دیدگاه

شما باهوش ها!

خوش به حالتان. چه باهوشید شما. چه با اقتدار. چقدر با بینش، چقدر آینده نگر.

شما شناسنامه های تان کثیف نشد. آنها را ممهور به این مُهر ننگ نکردید. چه کار بزرگی. چه شیوه مبارزه هوشمندانه ای.

خوش به حالتان، که حافظه تاریخی دارید و ما نداریم. خوش به حالتان که آینده ی رأی های به فاضلاب ریخته شده ما را می بینید و ما کورها، نمی بینیم.

چقدر سال 88 هشدار دادید و ما باز کار خودمان را کردیم و رای ها را در کون مان کردند و ما هنوز عبرت نگرفته ایم. راستی چرا ما اینقدر خنگیم؟

چرا هر بار با رفتن پای صندوق رای این حکومت را تایید میکنیم؟ در حالیکه میتوانیم بنشینیم در خانه و به نمایش انتخاباتی نگاه کنیم و پوزخند بزنیم و فکر کنیم چه کار بزرگی کرده ایم. همه دنیا هم به جای اینکه از این کار بزرگ ما گزارش تهیه کنند، از تلویزیون دولتی فیلمهایی مبنی بر انتخابات پرشور پخش می کنند. خب دنیا هم البته کمی احمق است و هنوز مانده تا به هوش و ذکاوت شما غبطه بخورد. البته این را هم بگویم، از آنجایی که جامعه جهانی خیلی مردم ایران و سوریه و عراق و اینا به تخمش هستند، منتظر می نشیند تا ببیند اگر ما رای ندادیم، برای مان قاقالی لی بخرند و حال رهبر را جا بیاورند.

خاک بر سر ما که شعور و درک این را نداریم که بفهمیم چقدر جامعه جهانی منتظر رای ندادن ماست!

برای غریقی که تنها چند ثانیه به غرق شدنش باقی مانده، سوار شدن بر پشت کوسه هم غنیمت است. به خصوص که این کوسه دندانهایش ریخته و شاید، شاید فقط یک درصد بتواند ما را به ساحل برساند. اما من به همان یک درصد چنگ می زنم.

شما باهوش ها هم که اکثرتان در ساحل نشسته اید، اگر ما غرق شدیم و کاری از دست کوسه برنیامد همان پوزخندتان را بزنید و بگویید: ما که گفتیم ای کم حافظه ها، شما از اول باید غرق می شدید. بیخود سوار کوسه شدید و وقت خودتان و ما را هم تلف کردید!

نوشته‌شده در manooshka | 11 دیدگاه

یک جنتلمنگ واقعی!

وقتی از ماشین پیاده شدم و وقتی داشتم آینه ماشین را خم میکردم تا در کوچه باریک، یک کس دستی(به قول مهسا) آن را نپراند، یک مرد دیدم.

یک مرد با کت و شلوار شیک و موهای جوگندمی. داشت با وقار و آرام به سمت من می آمد و سوییچ ماشینش را در دستش میچرخاند.

همینطور که نیم نگاهی به او داشتم، در کیفم دنبال چیزی می گشتم. من عاشق کیفهای بزرگ هستم و کیفهای کوچک حالم را به هم می زند. این می شود که هروقت در کیفم دنبال چیزی می گردم باید دستم را تا آرنج در آن بچرخانم و با کمک کله و نیمتنه ام چیزی را که می خواهم بیرون بیاورم. قبلا کیفچه های کوچکی در کیفم می چپاندم و هرچیزی را که می خواستم، براساس رنگ کیفچه بیرون می کشیدم. خب کیف لوازم آرایش و کیف داروها که جای خود داشت اما مثلا کاغذهایم را در یک کیف قرمز می ریختم. سوییچ و آدامس و کارت ماشین و کلید خانه را هم در یک کیف سفید. اما این کیف سفید هی کثیف می شد و هی مجبور بودم بشویمش و از آنجایی که من از کثیفی متنفرم و ترجیح می دهم همیشه از آن پیشگیری کنم، بی خیال کیفچه سفید شدم.

حالا داشتم ته کیفم دنبال موبایل می گشتم و بسته سیگار و آدامس را به خیال اینکه دستم به گوشی موبایل خورده برای بار هزارم لمس می کردم. مرد خوشتیپ همینطور نزدیکتر می شد و چشم از روی من برنمی داشت. فکر می کردم حتما وقتی برسد یک کاری می کند. مثلا لبخند می زند، یا با نهایت ادب و احترام می پرسد: کمک نمی خواهید؟

آن وقت من هم لبخند می زنم و می گویم: آه، نه مرسی، دنبال گوشی می گردم، الان پیدایش می کنم.

بعد او را همانطور مشتاق با آن چشمهای کاونده و هیز دک می کنم و…

برق آفتاب چشمم را می زند. جلوی دنده ماشین جایی که همیشه گوشی را می گذارم، آفتاب روی موبایلم تابیده و به تلاش عذاب آورم، نیشخند می زند. در را باز می کنم و زیرلب فحش می دهم. از آن گوشی های بی شخصیت است. در نهایت بیوفایی و در مواقع حساس شارژ تمام می کند و خیلی وقتها جایی که نباید جا می ماند و یکبار هم نزدیک بود در یک توالت عمومی کثافت روی زمین بیفتد. حالا هم با نهایت پررویی آنجا افتاده و مرا مسخره می کند!

گوشی را برمی دارم و در ماشین را دوباره می بندم. مرد خوشتیپ به من رسیده. با همان نگاه و همان لبخند. کمی دست دست می کنم تا از کنارم رد شود و بعد راه بیفتم. ممکن است کسخل باشد و دنبالم راه بیفتد و آبرویم را جلوی در شرکت ببرد. لبخندش غلیظتر شده و چشمهایش هیزتر. آرام از کنارم رد می شود و با صدایی که فقط من می شنوم، می گوید: کستو برم!

می خواهم قهقهه بزنم اما جلوی خودم را می گیرم. پشتش به من است و یقه پیراهن سفیدش در آفتاب می درخشد. کمی مرا به یاد جورج کلونی می اندازد، همانقدر شیک است و همانقدر قدبلند و البته همانقدر نفرت انگیز! خوب که از من دور می شود، نیشم تا بناگوش باز می شود و راه می افتم. خنده ام بند نمی آید. یک موتوری از کنارم رد می شود و در جواب خنده ام لبخند ابلهانه ای می زند. به در شرکت می رسم و سعی می کنم خنده ام را مهار کنم. اما نمی شود. وقتی درِ آسانسورِ خالی به رویم بسته می شود، می زنم زیر خنده و با صدای بلند آنقدر می خندم تا به طبقه هشتم می رسم.

 

نوشته‌شده در manooshka | 4 دیدگاه